خانه دوست کجاست؟

 

پرده ها را بکشم


خانه دوست کجاست؟

 

بر تنم زنجیر است

 

بازوانم زخمیست 

 

سینه ام بر درد است 

 

من در این تنهایی هوس مردن را در خودم میبینم  

 

آرزوهایم را به زمین میکوبم

 

تشنه بارانم

 

دستهایم سرد است


من به این بی خبری محکومم


و تنم میسوزد 

 

تشنه بارانم 

 

در رگانم آتش .جای خون جاری است 

 

ای خدا من تنها به تو می اندیشم 

 

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح


و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد


بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.


دورها آوایی است، که مرا می‌خواند.

/ 2 نظر / 5 بازدید
Z.V

از شعرش خيلي خوشم اومد[قلب] قالبش هم قشنگه[گل]