سلام.خیلی خستم.تازه از مرند رسیدیم.تو ماشین به این فکر میکردم که چه روزایی داشتیم.وقتی اسفند میشد به فکر خونه تکونی بودیم که واسه عید آماده بشیم.همیشه فرصت عکس انداختن خانوادگی رو تو لحظه ی سال تحویل از دست میدادم.با دیدن عکس دوستم سارابا خانوادش تو لحظه سال تحویل پارسال به فکر این افتادم که ما هم باید یه عکس خونوادگی داشته باشیم...اما بابا و مامان قسمت شد برن سفر حج وداداشم که ...ای کاش عکس مینداختیم.یه عکس خونوادگی.امسال سال تحویل ما با بی خوابی و استرس ودعا و.. گذشت.من داشتم دق میکردم.من که تا حال سختی نکشیده بودم شب وروزم پر استرس بود اینارو نمیگم که ناراحتتون کنم ولی قدر خانواده ولحظه لحظه زندگیتونو بدونین که پشت هر خنده گریه ای پنهان است.آخی.هی میگفتم با هم باید عکس بندازیم من و داداش مهدی ولی میگفتم بعدا.اوووووووووفرصت زیاده اما غافل از اینکه.........

/ 3 نظر / 5 بازدید
مجنون دوست

شبی گفتم به سیگارم که از جانم چه می خواهی؟ نوشت با خط دود خود به دردت می خورم گاهی ، تو بر من می نهی آتش که درد خود کنی تسکین ، منه بیچاره میسوزم تو از حالم چه میدانی؟ [ناراحت]

مجنون ماهی

زينب كبري (سلام الله عليها)اسوه صبر و استقامت زينب در سوگ عزيزان، نظاره گر شهادت تک تک اعضای خانواده اش بود، او هم دل داشت، او هم انسان بود، اول مادرش زهرا، بعد پدرش علی، بعد برادرش حسن، اباالفضل وبعد ... حسین صبر را باید از او آموخت

zainab

آدم باورش نمیشه اینطور رفتن باوش نمیشه. انگار که دروغ باشه