و گرنه من همان خاکم که هستم

شبی در محفلی با آه و سوزی             شنید ستم ز مرد پاره دوزی

 

چنین می گفت با پیر عجوزی            گلی خوشبوی در حمام روزی

 

رسید از دست مخدومی به دستم

 

گرفتم آن گل و کردم خمیری        خمیری نرم و نیکو چون حریری

 

معطر بود و خوب و دلپذیری          بدو گفتم که مشکی یا عبیری

 

که از بوی دل آویز تو مستم

 

همه گلهای عالم آزمودم              ندیدم چون تو و عبرت نمودم

 

چو گل بشنید این گفت و شنودم       بگفتا من گلی ناچیز بودم

 

و لیکن مدتی با گل نشستم

 

گل اندر زیر پا گسترده پر کرد          مرا با همنشینی مفتخر کرد

 

چو عمرم مدتی با گل گذر کرد        کمال همنشین در من اثر کرد

 

و گرنه من همان خاکم که هستم

/ 4 نظر / 5 بازدید

خوشا آنانکه الله یارشان بی بحمد و قل هو الله کارشان بی خوشا آنانکه دایم در نمازند بهشت جاودان بازارشان بی

fadila

وب خوبی داری. ز کوشش به هر چیز خواهی رسید به هر چیز خواهیکماهی کماهی رسید. سعی در انتخاب همنشین معقول!