آمد اما بی صدا خندید و رفت ...

 

لحظه ای در کلبه ام تابید و رفت ...

 

آمد از خاک زمین اما چه زود ...

 

دامن از خاک زمین برچید و رفت ...

 

دیده از چشمان من پنهان نمود ...

 

از نگاهم رازها فهمید و رفت ...

 

گفتم اینجا روزنی از عشق نیست ...

 

پیکرش از حرف من لرزید و رفت ...

 

گفتم از چشمت بیفشان قطره ای ... 

 

ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت ...

 

گفتمش من را مبر از خاطرت ... 

 

خاطراتش را به من بخشید و رفت

/ 6 نظر / 5 بازدید
هادی

مصیبت های دریا را به دریا رفته می داند غم داغه برادر را برادر مرده میداند

هادی

به دریایی در اوفتادم که پایانش نمی‌بینم به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او ولی کس کو که در جوید که جویانش نمی‌بینم چه جویم بیش ازین گنجی که سر آن نمی‌دانم چه پویم بیش ازین راهی که پایانش نمی‌بینم درین ره کوی مه رویی است خلقی در طلب پویان ولیک این کوی چون یابم که پیشانش نمی‌بینم به خون جان من جانان ندانم دست آلاید که او بس فارغ است از ما سر آنش نمی‌بینم دلا بیزار شو از جان اگر جانان همی خواهی که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمی‌بینم برو عطار بیرون آی با جانان به جان بازی که هر کو جان درو بازد پشیمانش نمی‌بینم

سلام خدا به همه کسانی که عزیزی از دست داده اند صبر بده به ما هم سری بزن mmk4.persianblog.ir mmk4.blogfa.ir

افشین

خدا رحمتش کنه می دونم چی کشیدید چون برادرم رو تازه از دست دادم

افشین

خدا رحمتش کنه می دونم چی کشیدید چون برادرم رو تازه از دست دادم