سلام.خیلی خستم.تازه از مرند رسیدیم.تو ماشین به این فکر میکردم که چه روزایی داشتیم.وقتی اسفند میشد به فکر خونه تکونی بودیم که واسه عید آماده بشیم.همیشه فرصت عکس انداختن خانوادگی رو تو لحظه ی سال تحویل از دست میدادم.با دیدن عکس دوستم سارابا خانوادش تو لحظه سال تحویل پارسال به فکر این افتادم که ما هم باید یه عکس خونوادگی داشته باشیم...اما بابا و مامان قسمت شد برن سفر حج وداداشم که ...ای کاش عکس مینداختیم.یه عکس خونوادگی.امسال سال تحویل ما با بی خوابی و استرس ودعا و.. گذشت.من داشتم دق میکردم.من که تا حال سختی نکشیده بودم شب وروزم پر استرس بود اینارو نمیگم که ناراحتتون کنم ولی قدر خانواده ولحظه لحظه زندگیتونو بدونین که پشت هر خنده گریه ای پنهان است.آخی.هی میگفتم با هم باید عکس بندازیم من و داداش مهدی ولی میگفتم بعدا.اوووووووووفرصت زیاده اما غافل از اینکه.........