سلام.شرمنده .خونه نبودم رفته بودیم مرند خونه مادر بزرگم.هههههههههی.وقتی دایی حسنمو می بینم یاد داداشم میوفتم چون با هم بودند همیشه .میشد گفت رفیق فابریکش بود.رفتیم باغ بابا بزرگ.خیلی با صفا بود.یاد بچگیم افتادم یادش بخیر.یاد کهریز بخیر از کنار باغ جاری می شدالانم میاد ولی نه زیاد.آبش کمه.باغ بابا بزرگ خیلی پربار بود.خدا رو شکر امسال خوبه  چند سال بود که کمی خشک شده بود.خلاصه به هرجاکه نگاه میکنم جای خالیشو حس میکنم نگو که می فهمی چون باورم نمیشه چون به سرت نیومده چون نمیدونستی که چقدر...ای خداااااااااا.خدا خونوادمو برام نگه داره که دیگه تحمل ندارم.خدا هادی آبجی مامان بابا رو حفظشون کنه.قلب عاشقشونم.