سلام.این عکسو زمستون 88 انداخته.اینجا وادی رحمته.همونجایی که الان خوابیده.زیاد میرفت وادی.مخصوصا عصر موقع غروب زمانیکه آدم دلش میگیره.سر قبر بابا بزرگ و مامان بزرگ وعموم.چند روز پیش که رفته بودم سر قبرش یه پیر زن(فک کنم قرآن خون بود) اومد گفت این همون پسره....زیاد میومد اینجا قسمت گلزار شهدا.میگفت میشناسمش به من پول میداد.میگفت هر موقع که از اینجا رد میشم قرآن میخونم واسش.کی فکرشو می کرد بعد اونا نوبته داداش مهدی م باشه.خیلی دلم واسش تنگ شده.نمی دونم چرا از ذهنم بیرون نمی ره.هر لحظه فکر می کنم که مسافرته و میاد اما ...من چیکار کنم؟؟؟؟من بهش خیلی وابسته بودم.براش قران و نماز میخونم ولی دلتنگی امونم نمیده.چرا زود رفت؟کفر نمیگم.ولی نتونستم خداحافظی کنم.خیلی أرزوبراش داشتم.حرفای ناگفته واسش داشتم.خیلی حرف.ای خدا...افتخار میکردم که همچین داداشی داشتم.البته هادی هم داداش گلمه وبرام عزیزه اما هر چی باشه این برادر بزرگترم بود.تو فامیل خیلیا واسش غبطه می خوردند اما مصلحت خدا این بود.خدا هادی رو واسمون نگه داره...